معنای آیات ۶۱ و ۶۲ سوره واقعه چیست؟

پاسخ اجمالی

آیات ۶۰، ۶۱ و ۶۲ سوره واقعه در مقام بیان فلسفه مرگ و مقدر نمودن آن برای انسان‌ها است.
خداوند در این آیات می‌فرماید؛ مرگ حق است؛ و مقدر از ناحیه او است، نه این‌که مقتضاى نحوه وجود یک موجود زنده باشد، بلکه خداى تعالى آن‌را براى این موجود مقدر کرده که تا فلان مدت زنده بماند و در پایان آن از این دنیا به سرای دیگر کوچ کند.
همچنین می‌فرماید ما در عروض مرگ بر یک موجود زنده از عوامل ویرانگر شکست نمى‌‏خوریم، و چنان نیست که حیاتى دائمى به شما افاضه کنیم، ولى آن اسباب بر اراده ما غلبه کنند، و حیاتى را که ما خواسته‌‏ایم همیشه باشد، باطل سازند.!
در فلسفه مرگ می‌فرماید ما مرگ را بین شما مقدر کردیم، تا جا براى دیگران باز شود، و آیندگان را به جاى گذشتگان بگذاریم، و شما را در خلقتى دیگر که نمى‌‏دانید زنده می‌کنیم. همچنین در استدلال برای معاد است، و برای زنده کردن افراد بشر در سرای دیگر، بهترین دلیل را همین زندگی دنیا اعلام می‌کند.
 

پاسخ تفصیلی

برای آن‌که معنا و مقصود آیات ۶۱ و ۶۲ سوره واقعه روشن شود، ناگزیر باید آیه ۶۰ را نیز بررسی کرد؛ چرا که این سه آیه با هم در ارتباط‌ هستنند، و در حقیقت حکمت و فلسفه مقدر نمودن مرگ و زنده نمودن دوباره انسان‌ها را در رستاخیر بیان می‌کنند؛ از این‌رو این سه آیه را به ترتیب مرور می‌کنیم.


۱ – خداوند در آیه ۶۰ می‌فرماید: «نَحْنُ قَدَّرْنا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقین»؛ ما در میان شما مرگ را مقدّر ساختیم و هرگز کسى بر ما پیشى نمى‌‏گیرد!
تدبیر امور خلق با تمام خصوصیاتش از لوازم خلقت و افاضه وجود است. وقتى خداى تعالى به انسان هستى مى‌بخشد، هستى محدود مى‌‏دهد. از همان اولین لحظه تکوینش تا آخرین لحظات زندگى دنیائیش، و تمامى خصوصیاتى که در طول این مدت به خود مى‌‏گیرد و رها مى‌‏کند، همه از لوازم آن محدودیت، و جزو آن حد است و به تقدیر و اندازه‌‏گیرى خالق است، که یکى از آن خصوصیات هم مرگ او است. پس مرگ انسان مانند حیاتش به تقدیرى از خدا است، نه این‌که خدا نتوانسته انسان را براى همیشه آفریده باشد؛ و چون او از چنین خلقتى عاجز بوده، و قدرتش همین قدر بوده که آفریده‌‏اش مثلا هفتاد سال دوام داشته باشد، قهراً بعد از هفتاد سال دست‌خوش مرگ شود.

 

و نه این‌که خدا او را براى همیشه زنده ماندن در این دنیا خلق کرده باشد، اما اسباب و عوامل مخرب و ویرانگر بر اراده خداوند غلبه کرده، و مخلوق او را بمیراند؛ چون لازمه این دو فرض این است که قدرت خداى تعالى محدود و ناقص باشد، در فرض اول نتوانسته باشد دوام بیشترى به مخلوق زنده‏‌اش بدهد، و در فرض دوم نتوانسته باشد از هجوم عوامل ویرانگر جلوگیرى کند، و این در مورد خداى تعالى محال است؛ زیرا قدرت او مطلق و اراده‏‌اش شکست‌‌‏ناپذیر است.


از این بیان روشن شد که منظور از جمله «نَحْنُ قَدَّرْنا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ»، این است که بفهماند اولاً: مرگ حق است، و ثانیاً مقدر از ناحیه خدا است، نه این‌که مقتضاى نحوه وجود یک موجود زنده باشد، بلکه خداى تعالى آن‌را براى این موجود مقدر کرده؛ یعنى او را آفریده تا فلان مدت زنده بماند، و در زمان معین از این دنیا به سرای دیگر کوچ کند.

 


بنابر این، با توجه به این مقدمه روشن شد که مراد از جمله «و ما نحن بمسبوقین» – با در نظر گرفتن این‌که کلمه سبق به معناى غلبه و مسبوق به معناى مغلوب است- این است که ما در عروض مرگ برای مخلوق زنده از عوامل ویرانگر شکست نمى‏‌خوریم، و چنان نیست که حیاتى دائمى به شما افاضه کنیم، ولى آن اسباب بر اراده ما غلبه کنند، و حیاتى را که ما خواسته‌‏‌ایم همیشه باشد، باطل سازند.


۲ – «
عَلى‏ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ وَ نُنْشِئَکُمْ فی‏ ما لا تَعْلَمُون»؛ تا گروهى را به جاى گروه دیگرى بیاوریم و شما را در جهانى که نمى‌‏دانید آفرینش تازه‌‏اى بخشیم!
معنای این آیه با توجه به آیه بالا؛ این است که ما مرگ را بین شما مقدر کردیم، در حالى‌که آن مرگ بر این اساس تقدیر شد که جا براى امثال شما باز شود، و دیگران جاى شما را بگیرند، و شما را در خلقتى دیگر که نمى‌‏دانید زنده می‌کنیم.


کلمه «امثال» جمع «مثل» -به کسره م و سکون ث- است،[۱] و مثل هر چیزى عبارت است از: چیزى که در نوعیت با آن یکى باشد. به عبارت روشن‌تر، یعنی فردى دیگر از نوع آن باشد؛ مانند زید که مثل عمرو است؛ یعنى فردى دیگر از نوع انسان است، و مراد از جمله «أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ» این است که شما را با امثالى از بشر تبدیل کنیم، و یا امثال شما را به جاى شما تبدیل کنیم.


به هر حال معناى آن این است که جماعتى از بشر را با جماعتى دیگر، نسلى را با نسلى دیگر عوض و تبدیل کنیم، آیندگان بیایند و جاى گذشتگان را بگیرند.
کلمه «ما» در جمله «وَ نُنْشِئَکُمْ فِی ما لا تَعْلَمُونَ»، موصوله است، و مراد از آن خلقت است، و جمله عطف است بر جمله «نبدل»، و تقدیر کلام چنین است: «على ان نبدل امثالکم و على ان ننشئکم»؛ یعنى ما مرگ را بر این اساس مقدر کردیم که نسلى دیگر مثل شما را جایگزین شما کنیم، و بر این اساس به شما خلقتى دیگر دهیم که نمى‏‌دانید چگونه است، و آن خلقت دیگر عبارت است از: هستى آخرتى که از جنس هستى ناپایدار دنیا نیست.


خلاصه این‌که معناى دو آیه این چنین است: مرگ در میان شما به تقدیرى از ما مقدر شده، نه این‌که ناشى از نقصى در قدرت ما باشد، به این معنا که ما نتوانیم وسیله ادامه حیات را براى شما فراهم کنیم، و نه این‌که اسباب ویرانگر و مرگ و میرآور بر اراده ما غالب شده، و ما را در حفظ حیات شما عاجز کرده باشد، بلکه خود ما شما را بر این اساس آفریدیم که پس از أجلى معین بمیرید؛ زیرا که خلقت ما بر اساس تبدیل أمثال است؛ یعنى طبقه‏‌‌اى بمیرند، و جا براى طبقه‌‌‏اى دیگر باز کنند، گذشتگان را بمیرانیم و آیندگان را به جاى آنان بگذاریم. همچنین بر این اساس است که بعد از مردن شما خلقتى دیگر وراى خلقت ناپایدار دنیوى به شما بدهیم، پس مرگ عبارت است از: انتقال از خانه‏‌اى به خانه‏‌اى دیگر، و از خلقتى به خلقتى بهتر، نه این‌که عبارت باشد از فنا و نابودی.

 


۳ –  «
وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَهَ الْأُولى‏ فَلَوْ لا تَذَکَّرُون»؛ شما عالم نخستین را دانستید، چگونه متذکّر نمى‌‌‏شوید (که جهانى بعد از آن است).
این آیه در مقام بیان یک قیاس منطقی در استدلال برای معاد از طریق علم به زندگی دنیا و خصوصیات آن است.


منظور از «نشأه اولى» دنیا است، و مراد از «علم به آن»، علم به خصوصیات آن است، که مستلزم اذعان به نشاه‌‏اى دیگر و جاودانه است. نشاه‌‏اى که در آن به اعمال پاداش مى‌‏دهند، براى این‌که از نظام حیرت‌‏انگیز عالم دنیا این معنا به طور یقین به دست مى‌‏آید که لغو و باطلى در عالم هستى نیست، و قطعاً براى این حیات دنیوی غایت و هدفى است باقى و ماندنی، و نیز از ضروریات نظام دنیا این است که مى‏‌‌بینیم هر موجودى به سوى سعادت نوعیه‌‏اش هدایت شده، و انسان‌ها هم باید از طریق مبعوث شدن پیامبران، تشریع شرایع و توجیه امر و نهى به سوى سعادتشان هدایت شوند، و این نیز صورت نمى‌‏گیرد، مگر این‌که در برابر اعمال نیک پاداشى و در مقابل اعمال بد کیفرى مقرر شود، و چون دنیا براى پاداش و کیفر تنگ است، ناگزیر باید در عالمى دیگر که همان حیات اخروی است صورت بپذیرد.


اما این‌که چگونه ممکن است انسان‌ها یک‌بار دیگر زنده شوند، دلیل این امکان نیز در همین زندگی دنیا است؛ زیرا در این دنیا دیدند و فهمیدند که آن خدایى که این عالم را از نیستی به هستى آورد، و چنین قدرتى داشت، او بر ایجاد بار دومش نیز قادر است: «قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّهٍ»[۲] بگو این استخوان‌هاى پوسیده را همان کسى زنده مى‌‏کند که بار اول ایجادش کرد. و این خود برهانى است بر امکان معاد، و بر طرف کردن استبعاد منکرین آن.
خلاصه این‌که؛ با علم به زندگی دنیا، براى انسان‌ها علمى نیز به مبادى این برهان پیدا مى‌‏شود، برهانى که امکان بعث را اثبات مى‏کند، و استبعادى را که منکرین نسبت به آن دارند برطرف مى‏‌سازد، پس با اثبات امکان، دیگر استبعاد معنایى ندارد. و این برهان -به طورى که ملاحظه کردید- برهان بر امکان حشر بدن‌ها است، و حاصلش این است که بدنى که در قیامت زنده مى‌‏شود، و پاداش یا کیفر مى‌‏بیند مثل بدن دنیوى است، و وقتى جایز باشد بدنى دنیایى خلق شود و زنده گردد، بدنى اخروى نیز ممکن است خلق و زنده گردد؛ چون این بدن مثل آن بدن است، و حکم امثال در جواز و عدم جواز، یکى است.[۳]

 


و رساترین تفسیر برای این آیه، سخن امام علی(ع) است که می‌فرماید: «…وَ عَجِبْتُ لِمَنْ أَنْکَرَ النَّشْأَهَ الْأُخْرَى وَ هُوَ یَرَى النَّشْأَهَ الْأُولَى …»؛[۴] در شگفتم از کسی که منکر معاد و رستاخیر است، در حالی‌که زندگی دنیا را ملاحظه می‌کند.
کوتاه سخن این‌که این آیه بشر را به این نکته توجه می‌دهد که وقتى شما نشئه دنیوى خود را دیدید و مراتب و درجات سیر خود را از ابتدای خلقت و از وقتى که نطفه بودید تا وقتى که دایره سیر خود را بپایان رسانیدید، آن وقت چگونه منکر معاد و رستاخیز می‌شوید؟!

 

 

منبع:اسلام کوئست


[۱]. البته، بعضى از مفسران احتمال داده‌‏اند کلمه «امثال» در آیه شریفه جمع «مثل» – به فتح م و ث – باشد که به معناى وصف است، در نتیجه دو جمله «عَلى‏ أَنْ نُبَدِّلَ»
و «نُنْشِئَکُمْ …» هر دو یک معنا را افاده کنند، و آن این است که ما مرگ را بر این اساس مقدر کردیم که اوصافتان را دگرگون سازیم، و در آخرت به خلقتى شما را مبعوث کنیم که خودتان نمى‌‏دانید، مثلاً بعضى از شما را به صفت و شکل سگ محشور کنیم، برخی دیگر را به صورت خوک و یا اشکال و صور دیگر، بعد از آن‌که در دنیا بر صفت انسان بودید. ر. ک: آلوسی، سید محمود، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، ج ‏۱۴، ص ۱۴۷، دارالکتب العلمیه، بیروت، چاپ اول، ۱۴۱۵ ق.

[۲]. یس، ۷۹.

[۳]. ر. ک: طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج ‏۱۹، ص ۱۳۳- ۱۳۴، دفتر انتشارات اسلامی، قم، ۱۴۱۷ق؛ المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه، موسوی همدانی، سید محمد باقر، ج ۱۹، ص ۲۳۰- ۲۳۳، دفتر انتشارات اسلامی، قم، ۱۳۷۴ش؛

[۴]. شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، محقق، صالح، صبحی، ص ۴۹۱، هجرت، قم، چاپ اول، ۱۴۱۴ق؛ ر. ک: مغنیه، محمد جواد، تفسیر الکاشف، ج ‏۷، ص ۲۲۸، دار الکتب الإسلامیه، تهران، چاپ اول، ۱۴۲۴ق.